مرتضى مطهرى

485

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

--> ذى وجود تفكيك مىكنيد اين « ذى وجود » چيست ؟ ذى وجود لاجرم ماهيت است . آن وقت اين بحث را ارجاع بدهيم به بحث ماهيت و وجود و بگوييم ما در بحث اصالت وجود ثابت كرده‌ايم كه ذى وجود نمىتواند غير وجود باشد براى اين كه اگر غير وجود باشد بايد ماهيت باشد و ماهيت هم اصالت ندارد ، پس به اين ترتيب اين اشكال اصلا منتفى است . استاد : نه ، مىگويند « ذى وجود » يعنى غير از خود وجود . - بسيار خوب ، آن وقت اين غير خود وجود فقط بايد ماهيت باشد . استاد : ماهيت است ، بله ؛ يعنى مىگويند ماهيت ذى وجود است ولى وجود ديگر نمىتواند ذى وجود باشد . اگر ماهيت ذى وجود باشد درست است . ولى وجود خودش نمىتواند موجود باشد كه لازمه‌اش اين است كه ذى وجود باشد ، چون محال لازم مىآيد . ماهيت اگر ذى وجود باشد محال لازم نمىآيد ، ولى وجود اگر ذى وجود باشد محال لازم مىآيد . - يعنى اين نظريه مبتنى است بر اصالت ماهيت . استاد : نه ، مىگويند اصلا معنى « موجود » اين است . اين دليل بر اصالت ماهيت است نه مبتنى بر اصالت ماهيت . گفتيم كه شيخ اشراق هم اين را دليل بر اصالت ماهيت گرفته است ، تنها شيخ اشراق از اين [ استدلال ] آن شق را نتيجه گرفته است كه وجود معدوم است ، اينها نتيجه گرفته‌اند كه نه ، وجود معدوم هم نيست ، پس « حال » است . لازمهء حرف هر دو اين است كه آنى كه اصالت دارد ماهيت است و ماهيت هم ذى وجود است اما وجود نمىتواند ذى وجود باشد . شيخ اشراق گفته است پس وجود معدوم است مثل هر امر اعتبارى ديگرى ؛ اينها گفته‌اند نه ، وجود معدوم هم نمىتواند باشد پس « حال » است . ولى هر دو تكيه‌شان بر اين است كه اصلا معنى « موجود » يعنى ذى وجود يعنى ماهيت . لازمهء حرف هر دوشان اصالت ماهيت است . پس اين حرف مبتنى بر اصالت ماهيت نيست ، بلكه دليلى است بر اصالت ماهيت . گفتيم كه شيخ اشراق هم همين را دليل گرفته است بر اعتباريت وجود ، كه مىگويند نتيجه‌اش اصالت ماهيت است . - چون اشكالى كه در ذهن بنده هست اين است كه من اين متحد بودن مبدأ اشتقاق با مشتق را خوب متوجه نمىشوم . مثلا من اينطور در ذهنم تصور مىكنم كه ما نمىتوانيم بگوييم كه عالم و علم هر دو يك چيز است منتها به دو اعتبار ، چون وقتى كه ما مىگوييم « عالم » يك « ذات ثبت له العلم » را هم به طور ضمنى يا به طور غير صريح در كنارش فرض كرده‌ايم . مثل اين است كه ( البته ممكن است مثال بنده خوب نباشد و اشكال هم در همين مثال باشد ) ما يك وقت مىگوييم « شمع » و يك وقت مىگوييم « شمعدان » . وقتى مىگوييم « شمعدان » ما در اينجا غير خود شمع يك پايه‌اى فرض كرده‌ايم كه ثابت است و اين شمع روى آن استوار شده است . وقتى هم كه مىگوييم « عالم » در اينجا يك فردى را كه غير علم است در نظر گرفته‌ايم و لو اينكه حالا آن را در بين پرانتز گذاشته‌ايم و اسمش را نمىآوريم كه مثلا زيد است يا عمرو است ، و مىگوييم « عالم » ، ولى در عين حال در اينجا چنين ذاتى را فرض كرده‌ايم . يك چنين اشكالى در ذهن من هست . استاد : جواب شما را داده‌اند . در درس پيش هم گفتيم الآن ما عالمى داريم يعنى انسانى داريم عالم ، اين علم قائم به انسان است . اگر فرض كنيم ( كه اين فرض وقوع ندارد و